کاش می دانستی چیست آنچه از عمق وجودم تا نگاهت جاریست
و انجايي كه عشق تبديل به زنداني از بايد ها و نبايد ها مي شود!انجايي كه جو معشوقه بودن در حد تيم ملي فوتبال برزيل تو را مي گيرد!و انجايي كه جمله دوست دارم انقدر برايت تكراري مي شود كه آن را در حد فحش ناموسي ميبيني !عشق يعني خر شدن در حد گاو!
انجايي كه عقل دردانه تمام گيتي را از دست مي دهي و انجايي كه خواسته هاي زود گذر فرصت عاقل بودن را از تو مي گيرد!انجايي كه اسكارلت درونت زيادي پرو مي شود!و انجايي كه تمام حماقت ها ي عالم نام عشق به خود مي گيرند عشق يعني خر شدن در حد گاو!!!!
و من اينجا اعلام مي كنم بخوانيد و بدانيد و بفهميد كه دوست داشتن تنها كافي نيست!!!!!!!
اولين بار كه ديدمش به من سلام هم نكرد حتي جواب سلام من رو هم نداد با خودم فكر كردم چه آدم بدجنسي!
به نظر 30 ساله ميرسيد .فكر كردم مهندس كامپيوتره كه براي ويروس كشي سيستم هاي شركت اومده.اما بعد فهميدم كه حسابداره و همون آقاي ..... معروفه! همون پسري كه قبلا تعريفش رو شنيده بودم.اما چرا اينقدر خودش رو براي من گرفته بود.هر بار كه مي خواست براي خودش چايي بريزه از همه بچه ها مي پرسيد كه چايي مي خورن يا نه به غير من!با خودم فكر كردم جه آدم بي ادبي!شايد هم چون من كارمند جديد شركت بودم از من خجالت مي كشيد!
كم كم روحيه شاد من او را به حرف دراورد و روابط كمي دوستانه تر شد و كار به جايي رسيد كه تبديل شد به يك حامي تمام عيار براي من!
بعد از يه سري تغييرات و جابه جايي ما يه تيم شديم و كار گروهي رو شروع كرديم و با هم روي پروژه ها كار مي كرديم !روحيه شوخ طبعي ما شبيه هم بود و به قول بچه ها كم نمي اورديم و گاهي حتي من به جرز ديوار هم مي خنديدم و كارفرما شاكي شد و چند بار تو بيخ شديم اما كو گوش شنوا! پاي كارفرما از در بيرون نرفته صداي خنده ما بلند مي شد.
كم كم يه چيز هايي براي من روشن شد و من به وضوح وقتي خسته از دفتر نويسي نفس عميقي كشيدم براي يك لحظه عشق رو توي چشاش ديدم !
همون وقت به خودم نهيب زدم كه مواظب باش ياسمين! براي مدتي كمي سرد برخورد كردم و مثلا خواستم خيالات خام رو از سرش بپرونم اما 2-3 روز بيشتر طاقت نيوردم نتونستم تظاهر كنم!
به خودم گفتم حتي اگه خواستگارت هم باشه با يه با ر جواب رد ميره پشت سرش هم نگاه نميكنه!اما اين جوري نشد!اون دست بردار نبود.
ديگه حتي دوست اشتني ترين خوراكي ها هم مزه زهرمار ميده وقتي كه يادم ميد كه كسي هست كه داره به من فكر مي كنه و عذاب مي كشه.خدايا چه خاكي به سرم بريزم! از عشق بيزارم!از دو راهي متفرم!از تصميم گيري هاي جدي فراري ام!
نمي دانم چرا اصلا دوست ندارم ازدوج كنم بعضي روزها وقتي از خواب بيدار مي شم و يادم مياد كه هنوز مجردم خدارو شكر مي كنم!
امروز توي شركت تنها بوديم و من اب پاكي رو ريختم رو دستش گفتم نمي خوام ازدواج كنم 1گفتم آقاي همسايه بدون من ميميره!
چشماش پر اشك شد اونقدر كه ديگه نتونستم تو چشاش نگاه كنم خواستم از شركت بزنم بيرون كه يه كاغذ داد دستم:ازت خواهش ميكنم منو از بين نبر!به خدا من از ته قلب دوست دارم!
اشك امونم رو بريده بود اي كاش پاهام ميشكست و به اين شركت لعنتي نميومدم!
ذهنم مشغوله عشق پاك و بي الايش اون باعث عذاب وجدان من شده .... مي دونم بلاخره نفرين يكي از اين عاشقا زندگي منو سياه مي كنه!!!!
از يه طرف آقاي همسايه با خيال راحت از اين كه من مال اون هستم داره به هر دري مي زنه كه بتونه شرايط مامانم رو جور كنه و هر شب ميگه تو تنها نقطه اميد من توي زندگي هستي و بدون تو ميميرم و از من خواهش ميكنه كه فقط پشتش رو خالي نكنم !
از يه طرف يه عاشق مدام جلوي چشامه و از من خواهش ميكنه كه فقط قبولش كنم تا هر كاري كه من بخوام انجام بده و سنگيني نگاهش همه جا دنبالمه و با چشاش عشقش رو داد مي زنه!
من تو اين ماجرا مقصرم؟ شايد نبايد خودم مي بودم ؟شايد من زياده روي كردم؟
شما با من همفكري كنيد؟؟؟؟؟
نمي دانم دل چيست؟ نمي دانم كه آيا دل همان چيزي را مي گويد كه مي خواهد؟ آيا واقعا دل به يك جاهايي وصل است كه عقل از قدرت درك آن عاجز است ؟
روزگاري دلم آرام بود و با من حرف مي زد!من نيز حرفش را قبول داشتم و روزگار مي گذشت.........
اما الان ديگر به آن اعتماد ندارم چرا كه احساس مي كنم زنگار گرفته !
نمي دانم چه كسي به من كه آينده ام را وقف كسي كردم كه بدون من نمي تواند زندگي كند آفرين مي گويد
نمي دانم چند نفر مرا احمق مي خوانند!!!
چرا فكر مي كني دنيا با ما حرف نمي زند؟هر سوالي كه از ذهن ما بر مي خيزد دنيا براي آن جوابي دارد!و پاسخي از طرف دنيا به آن داده مي شود اما اگر اگاه نباشيم نمي توانيم جوابها را دريافت كنيم.كانال هاي كه از طريق آن جوابها را دريافت مي كنيم نامحدود هستند .... روزي در جاده اي به آغاز يك موضعي خاص مي انديشيدم كه نا گهان پشت شيشه يك كاميون كه از ما سبقت مي گرفت پاسخم را دريافت كردم !
انديشيدن به پايان هر آغاز شيريني زمان حال را تلخ مي كند .بگذار پايان هر چيز تو را غافلگير كند درست همانند آغاز!
برگرفته از يك نوشته با حال!!!! ![]()
شانس اوردیم یه خط بیشتر نبود.
به هر حال از نویسنده اگر خودش از جایی کپی نکرده باشه معذرت خواهی می کنم!
امخاطب:یاسمین
مثل گوسفند سرت رو انداختي وپايين و میري و شعارت هم اينه كه" زندگي ابتني در حوضچه اكنون است" و هر غلطتي كه دلت مي خواهد مي كني و فكر نمي كني اين ابتني پدر جد و ابادت رو تو اينده مي سوزونه!!!!
باور كن شاعر اين شعر و واسه تو نگفته . واسه كسايي گفته كه اهل! فكرن اهل معرفتن !عشق رو مي شناسن!
و مي دونن كين؟چي مي خوان ! به خدا زندگي يه روزشون مي ارزه به سر تا پاي زندگي من و تو !
اما تو چي؟
حرف بهت مي زنن مي نالي از زندگي و بخت و اقبال و چه و چه و چه!
يه با ر شده فكر كني كه تو ادمي و بايد مثل ادم رفتار كني؟ كه چي تا عقد ه اي مي شي مي ري سراغ فرعيات زندگي وسر خودتو مثل گوسفند گرم مي كني به رابطه هاي پشمكي كه اسمش رو گذاشتي عشق؟
كه چي زندگيت رو خلاصه كردي تو دوستي با جنس مخالف و هر ... دلت مي خواد مي خوري و اسمش رو گذاشتي نياز؟؟؟؟؟؟ فكر مي كني تو حوضچه اكنون ابتني مي كني ؟اين حوضچه نيست مردابه بدبخت!
شب روز كارت شده فكر كردن به اون و قرار مدار كردن و پيچوندن و......
نه كاري ؟نه درسي؟ نه هدفي ؟نه زندگي كه چي؟ اصل و ول كردي فرع و گرفتي؟
فكر مي كني ته ته اين رابطه مسخره و در پيت كه اسمشرو گذاشتي عشق چي مي شه؟ مطمئن باش اين عشق نيست عاشقي كه حرمت نگه نداره عاشق نيست !
تو هرچهارتاحرفي كه مي زني ده تاشو مي زني تو خاكي و فقط به اين فكر مي كني كه چه جوري كيفت كوك بشه!! اه اه اه
اخه اين انصافه اين همه لذت تو دنيا هست اين همه نعمت است اين همه كار هست كه مي توني انجام بدي اون وقت كمر همت بستي كه از زمره ادميت خودت رو اخراج كني ؟
نمي دونم چه جوري خدا وقتي تو رو مي بينه جلوي خندش رو مي گيره؟
يعني تو دنيا هيچ كاره ديگه اي نيست كه دلت بخواد انجام بدي و احساس مفيد بودن كني؟؟؟؟
تو رو خدا يه كم به ابعاد ديگه زندگيت هم فكر كن !يه كم خوددار باش !يه كم نيازهاتو سركوب كن!
قرار نيست هر چي تو زندگي خواستي بت بگن بفرما؟
اون وقت تو با جوجه لاشخور چه فرقي داري ؟بايد يه جوري بفهمي ادمي يا نه؟
ادم باش !تجربه كسب كن!اشتباه كن!اما در جا نزن !عقب نرو!
هميشه به سمت نور حركت كن چون كسي كه پشت به نور حركت كنه چيزي جز سايه خودش رو
نمي بينه!!!!!!!!!!!!!!!
يا حق!
كاش انروزي براي اولين بار به تو سلام كردم هيچ وقت نمي امد و من با تو اشنا نمي شدم!
يادت هست هميشه منتظر مي ماندي تا من به تو سلام كنم..................
كاش ان بعد از ظهر كوفتي نمي امد!كاش تو اين قدر خر نبودي!
بگذار برايت بنويسم كه چه بر سر من امد هر چند تو اين پست را نمي خواني!
تو ي عالم خواب و بيداري بودم كه تلفنم زنگ خورد شماره اشنا بود لبخند پيروز مندانه اي زدم و با خودم گفتم تو كه اينقدر ذليل مني چرا واسم ناز مي كني؟؟؟
تلفن را جواب دادم اما صدا اشنا نبود!
-الو الو ياسي خانوم شمايي؟
در ذهن صدا را سرچ مي كنم براي اولين بار است كه اين صدا را مي شنوم!
-سلام بفرماييد؟
-من مادر اقاي همسايه ام!
-حال شماچطوره ؟
-اگه شما بذارين خوبيم دختر خانم
-چرا دست از سر پسر من بر نمي داري ؟دلت خنك شد؟مي دوني چه بلايي سرش اومده؟اين بازي ها چيه دراوردي؟ مشكلت با بچه من چيه ؟
-چي شده خانم؟
-بايدم بي خبر بشي كي از حال بچه من با خبر بودي تو؟ بچم يه عالمه قرص خورده خودشو بكشه اگه به دادش نرسيده بودم كه الان اينجا نبود؟
-اخه چرا؟
-از من مي پرسي ؟ از خودت بپرس خودم صداشو شنيدم كه داشت از دست تو حرص مي خورد؟
-با اين كارا عاقبت به خير نمي شي دختر!!
و صداي بوق ممتد تلفن.............................................
و من گوشي به دست مات و متحير فقط به روبرو خيره شد ه ام! نه اينا همش يه بازيه داره منو مسخره مي كنه دروغ ميگه مگه ميشه كسي اينقدر ديوونه باشه !
شماره اش را مي گيرم ولي جواب نمي دهد.واي خداي من يعني راسته؟
دو بار _سه بار _ده بار شماره گيري مي كنم ولي فايده ندارد!
يك پيام دريافت شد......................
خودش است شماره اش را با نام ديوانه در گوشي ذخيره كرده ام!
توروخدا زنگ نزن نمي تونم حرف بزنم!
اين مزخرفا يعني چي؟ بگو چه بلايي سرت اومده مامانت چي مي گفت
به خاطر تو اون بلا رو سر خودم اوردم برا همين نمي تونم درست حرف بزنم يعني تپق مي زنم نمي خوام ناراحت بشي تا كاملا خوب نشم با هات حرف نمي زنم.....
خدايا يعني باور كنم؟؟؟؟؟
از ان روز به بعد سايه سنگيني هميشه همراه من است وحسي عجيب مرا ازار مي دهد من زندگي اش را نابود كردم كاش كمي كوتاه مي امدم ! سيل اشک امانم نمی دهد!
هنوز هم در هپروتم و نمي دانم كه اين حرفها راست بود يا دروغ هر چه كه بود انچه مسلم است اين است كه من ديگر به هيچ كس سلام نمي كنم!!!!!!
دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد
گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد
دوست دارم كه به پا بوسي باران بروم
اسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد
قلبي ابي تر از ايينه گرفتارم كرد
بس كنيد اين همه دل دور و برم نگذاريد
اخرين حرف من اين است زميني نشويد
فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد
بس كن !اين بازي مسخره را تمام كن!
دوست دارم تارهايي كه به نام عشق به دور من پيچيده اي را پاره كنم و فرياد بزنم از تو بيزارم!از تو متنفرم!
مي خواهم با ريه هاي خودم نفس بكشم مي خواهم با چشمان خودم دنيا را ببينم تورا نمي خواهم!تو مي خواهي چشم و گوش من باشي حتي مي خواهي به جاي من فكر كني ! از تو خسته شدم .
مي خواهم خودم باشم وهيچ كس حتي تو نمي تواني اين حق را از من بگيري .
ديگر دلم برايت تنگ نمي شود نه براي تو نه براي هيچ كس ديگری!
مي خواهم ياد بگيرم بدون نياز به هيچ كسي زندگي كنم كه بودن و نبودن كسي در زندگيم خللي ايجاد نكند.هر چه مي خواهي اسمش را بگذار بگو من بي معرفتم بگو من تو را سر كار گذاشتم ديگر حتي تو هم برايم مهم نيستي چه برسد به افكارت!!!
مسير زندگي ام و راهي را كه دوست دارم ادامه مي دهم و ياد مي گيرم هر انچه كه براي زندگي كردن لازم است!
در اين مسير هر كه را كه همراه من شود با خود مي برم اما منتظر كسي نمي مانم! تو اگر مرا مي خواهي بايد همپاي من شوي...
در اين نزديكي كسي است كه همه را مي شناسد و همه او را مي شناسند اما گاهي فراموش مي كنند كه او هست و براستي كه چقدر غريب است روي زمين!
هميشه وقتي از همه جا رانده و از همه جا مانده مي شويم سراغش را مي گيريم و به يادش مي افتيم در حاليكه كليد حل مشكلات به دست اوست و اوست كه قادر مطلق است
شايد هم فقط اين من هستم كه اين گونه رفتار مي كنم و شما از اين قائده مستثني باشيد!
ذهن من خسته است و خط خطي هاي ذهنم ديگر برايم جالب نيست براي همين است كه كمتر مي نويسم تا پرت و پلاهايم كسي را گمراه نكند .هر چند زمانه زمانه ازادي تفكر است اما هستند كساني كه ترجيح مي دهند ديگران برايشان فكر كنند و گوسفند وار تراوشات ذهني ديگران را زمزمه مي كنند ......اين روزها مدام به اين فكر مي كنم چه كسي پنير مراجا به جا كرده است؟
توصيه ميكنم حتما كتاب چه كسي پنير مرا جا به جا كرده است را بخوانيد؟
خرید اینترنتی شارژ ایرانسل:
حتما خيلي جاها شنيديد كه مي تونيد از طريق اينترنت كارت شارژ بخريد
اما اين روش رو نمي دونم اسمشو چي بايد گذاشت من كه وقتي ديدم 2 تا شاخ با يه دم دراوردم و رسما تغيير جنسيت دادم وتبديل به يه چارپا شدم![]()
البته اين روزها يه گروه كمي از ادمها دارن به زور مرز بين انسانها و حيوانها رو نگه مي دارن و خدا مي دونه ايا كسي به كمكشون ميره يا به زودي اين مرز هم شكسته مي شه!!
چند روز پيش كه حوصلم خيلي سر رفته بود گفتم يه سري به چت روم بزنم ببينم چه خبره ؟يه دختر خانم با خط درشت اين پي ام رو نوشته بود:
هر كي وب س....ك....ي ميخواد كارت شارژ ايرانسل بده وب بگيره![]()
نمي دونم اسم اينو بايد نياز گذاشت يا زياده خواهي؟؟؟؟
قضاوت با شما...
این روزها زياد نامت بر زبانم جاري نمي شود چون گريه امانم نمي دهد.زياد تو را نمي خوانم زيرا مدتي است كه خودم را فراموش كرده ام.وقتي نيازها روزمره ام را مرور مي كنم بي مها با نامت بر زبانم جاري ميشود و تو را براي استمداد مي خوانم .اما زماني كه سكوت است و به شعله هاي شمع در حال سوختن مي نگرم ديگر چيزي نيست جز حقيقت محض تو ...و نمي توانم جلوي اشك چشمانم را بگيرم .
انگاه ديگر مي دانم كه كيستم و چه ظلمي در حق خودم كرده ام.دلم مي خواهد در اين سكوت با بند بند وجودم تو را بخوانم اما با اشك چشمانم چه كنم؟
ان وقت كه از من براي اين اشك بي بهانه دليل مي خواهند چه بگویم؟چه كسي حال مرا درك مي كند؟
كاش زماني برسد كه گريستن همچون عطسه كردن عادي شود تا كمي دلها سبكتر شود و قلبها بي كينه تر!
من در خودم گم شده ام و زماني براي گريستن مي خواهم!!!
شايد به خاطر اينكه اقاي همسايه يه تبريك خشك و خالي هم به من نگفت اخه اصلا ازش توقع نداشتم ! ميدونم كه يادش نرفته كه امروز روز تولدمه ! هميشه حتي اگه با من قهر بود روز تولدم به من زنگ مي زد وتبريك مي گفت ولي امسال!
يه جا خوندم كه براي رسيدن به خوشبختي داشتن دوست لازم و ضروريه ومن خوشحالم كه اگه احساس خوشبختي نمي كنم حداقل دوستاي خوبي دارم كه برام مثل يه تكيه گاه مي مونن و تو لحظه هاي سخت به كمكم ميان!
امروز مي خوام همينجا از الهه و ساميه وجاهد و مهدي عزيزم ممنون باشم كه امروز منو يادشون نرفت ومثل هميشه خوشحالم كردن.
اميدوارم به ارزوهاي خوبشون برسن و هميشه برام بمونن.
از همه ممنونم![]()